اعتراف‌های من

دغدغه‌های شخصی حسن میثمی

اعتراف‌های من

دغدغه‌های شخصی حسن میثمی

اعتراف‌های من

اول قرار بود هر روز اعتراف کنم. اما انگار اعتراف کردن هم توفیق می‌خواهد که اصلا در بساط ما یافت می‌نشود. برای همین گاه‌گداری این‌جا حرف می‌زنم.

آخرین نظرات

آخرین مطالب

۱۲۲ مطلب با موضوع «روز خوب خدا» ثبت شده است

بسم الله

با همه اعتقادی که به قدرت صدا و سیمای مملکت و تأثیرش بر خلق الله دارم، هنوز برایم حل نشده است که مخصوصا «سیما» با چه مهارتی روزهای بزرگ مردم ما را به بهترین وجه خراب می‌کند.

کاری می‌کند که در پایان روز 14 خرداد بیننده دیگر گوش‌ش از نام "امام خمینی" پر شود؛

کاری می‌کند که تمام روزهای مذهبی (به خصوص روزهای عزا) تلویزیون خاموش بماند؛

کاری می‌کند که مردم نفهمند افتتاح کارخانه گندله سازی در فلان‌جا به چه درد گوشت و مرغ‌شان می‌خورد؛

کاری می‌کند که بعد از سفر 10 روزه رهبری به قم، جز قسمت‌های سخنرانی رهبر -آن‌هم بدون هیچ پرداخت رسانه‌ای-، هیچ چیز عاید مردم نشود.

حق می‌دهم به آن کسی که در روز چهارم سفر رهبر به قم، وقتی شبکه‌ای قسمتی از سخنرانی رهبر را برای بار دهم در آن روز پخش کرد، بگوید کانال‌ش را عوض کن!

چون ما استاد خراب کردن روزهای بزرگ ملت ایران‌یم!

===========

اعتراف امروز: ولی خدایی‌ش این برنامه‌های مخصوصا 14 خرداد خیلی روی مخ است. من خاطره‌های خوبی ازش ندارم :دی

۶ نظر ۱۴ آبان ۸۹ ، ۱۳:۳۱
حسن میثمی

بسم الله

امروز خدا خواست و آخرین روز رسمی سفر رهبری به قم را به عنوان خبرنگار رفتیم دیدار مسئولان استان قم.

قبل از این‌که آقا بیاید، داشتم پیش خودم دو دوتا چهارتا می‌کردم که ما نیم ساعت است نشسته‌ایم و خسته شده‌ایم و آه و فریادمان بلند شده است.

حالا این جوان 71 ساله نزدیک به 9 روز است با کم‌ترین استراحت ممکن هر روز را حداقل یک دیدار عمومی داشته است و ظهرها و عصرها هم -بی‌وقفه- میزبان علما و اساتید بوده و یا حداقل یک دیدار خصوصی داشته است.

از همه حرف‌ها که بگذریم، خودمانی بپرسم. خسته نمی‌شوید آقا؟

============

اعتراف امروز: این جوان‌های روغن نباتی هم احتمالا به همان درد جنگ نرم می‌خورند. ما را چه به سختی. روغن کرمانشاهی که نخورده‌ایم. والا!

۱۱ نظر ۰۵ آبان ۸۹ ، ۱۶:۰۸
حسن میثمی

بسم الله

*آن قدر فضای شهر قم امنیتی است که حتی صندوق‎‌های صدقات و تلفن‌های عمومی را هم برداشته‌اند تا امکان برقراری تماس وجود نداشته باشد.

*آیت الله خامنه‌ای آن‌قدر دستپاچه و عصبانی بود که حتی میلاد امام رضا(ع) را در مراسم استقبال و در حرم خواهرش تبریک نگفت.

*هدف رهبر ایران از این سفر، اعلام جانشینی آقا مجتبی است. همان‌طور که امام، آقای منتظری را به عنوان جانشین انتخاب کرد.

*ایران 5میلیون بسیجی دارد که در مراسم استقبال از رهبر ایران، تمامی آن‌ها به وسیله اتوبوس و قطار از تهران به قم منتقل شده‌اند.

*مردمی که به ظاهر برای استقبال از رهبر آمده بودند، در اصل برای زیارت حضرت معصومه آمده بودند. اما رسانه ملی آن‌ها را مستقبلین از آیت الله خامنه‌ای معرفی کرد.

***

دروغ‌هایی که در بالا خواندید، همه‌ش در 45 دقیقه «نوبت شما»ی BBC Persian گفته شد. یا از زبان پونه، یا از زبان فرن. یا به بهانه نظر بیننده، یا به بهانه تحلیل وبلاگ‌نویسان.

=================

اعتراف امروز: «نوبت شما» را به دلیل ایده های خوب رسانه ای، سعی می کنیم هر وقت توانستم ببینم. دیروز موضوع برنامه، باعث شد حتما هر طور شده بی.بی.سی را با کیفیت پایین دنبال کنم. اما هیچ‌وقت در این حد سطح «نوبت شما» را پایین ندیده بودم. استیصال تنها واژه مناسب باشد؛ شاید. رسانه‌ای که حرف‌هایش بشود فقط بالاترین، باید به حالش گریه کرد. گرچه خیلی قبل‌تر رسانه‌ای‌ها فاتحه بی‌طرفی را در بی.بی.سی خواندند. اما این دیگه نوبر بود که یک رسانه این همه کذب منتشر کند!

۱۶ نظر ۲۹ مهر ۸۹ ، ۱۲:۵۶
حسن میثمی

بسم الله

دیروز صبح، هم‌زمان با این که چهار ستون حسینیه امام خمینی(ره) را هنگام شعار دادن بچه‌های جهادی چک می‌کردم، داشتم با خودم حساب می‌کردم این‌ها همان‌هایی هستند که تا به‌شان نیازی شود،

گاه سر تا پا آماده می‌شوند برای تزریق خانه به خانه واکسن فلج اطفال؛

گاه به مأموران راهور کمک می‌کنند برای سهولت آمد و شد خلق الله در نوروز؛

گاه آماده‌باش می‌خورند برای تهدیدهای منافقین؛

گاه موتورهای‌شان را آتش می‌کنند برای جلوگیری از تجمع‌های خطرناک؛

گاه باتوم می‌زنند برای حفظ آرامش و امنیت؛

و گاه بیل و کلنگ دست می‌گیرند برای ساخت دهات‌های شناخته نشده.

دنیا دنیا حرف داشتند با رهبرشان. سکوت کردند و شنیدند. من به‌شان می‌گویم «امام ندیده‌ها»! از همان‌هایی که ندیده، عاشق شده‌اند.

خیلی هم اهل حرف نیستند. بیش‌تر اهل عمل‌ند. و البته با آسمان هم خیلی رفیق!

برای همین بود که دیروز انگار می‌خواستند با شدت صدای "این همه لشگر آمده، به عشق رهبر آمده" سقف‌های حسینیه را بشکافند و زیر آسمان با رهبرشان حرف بزنند.

====================

اعتراف امروز: توی حسینیه، دیروز، دلم خیلی هوای حرف‌های امام را کرده بود. بیاید با همان صدای قشنگ‌ش، بگوید من برای شما جوان‌های خدمتگزار دعا می‌کنم. ملت هم با صدای بلند گریه کنند. دیروز حال و هوای حسینیه، یک چیزی در همین هواها بود.
۲۵ نظر ۰۱ مهر ۸۹ ، ۱۴:۱۷
حسن میثمی

بسم الله

بچه‌تر که بودم، بدجور هوای پرسپولیس و بازیکنانش را داشتم. حواسم بود حتا خبر یک بازی از بازی‌های پرسپولیس را از دست ندهم. پیگیر! از آن‌طرف هم "بابا" تیپ استقلالی می‌آمد که سر به سر من بگذارد و با من کل کل کند.

می‌شد سال‌هایی که بر خلاف میل باطنی‌م، استقلال قهرمان می‌شد و می‌رفت برای جام باشگاه‌ها. "بابا" می‌گفت: این‌جا دیگر نه پرسپولیس مطرح است، نه استقلال. آن‌ها این چیزها حالی‌شان نمی‌شود. می‌گویند با "ایران" طرفیم.

آن‌وقت همه‌مان می‌شدیم هواخواه ایران. من و پسرخاله‌های پرسپولیسی پررنگم. هوارها می‌زدیم برای هر گلی که به هر کشوری می‌زدیم. مخصوصا اگر عربستان باشد!

***

احمدی‌نژاد که رفت نیویورک، همان حسی را داشتم که انگار که استقلال رفته باشد جام باشگاه‌ها! اما دوباره حرف‌های "بابا" در ذهنم آمد: آن‌ها این چیزها حالی‌شان نمی‌شود. می‌گویند با "ایران" طرفیم.

حالا دیگر تا روزی که احمدی‌نژاد برگردد، حکم تیم ملی را برای ما دارد. می‌شود پرسپولیس روزهای کودکی‌ام.

=============

اعتراف امروز: بعضی وقت‌ها آدم کارهایی می‌کند که خودش چهارشاخ می‌ماند! باور کن!

۱۳ نظر ۲۸ شهریور ۸۹ ، ۲۲:۰۸
حسن میثمی
بسم الله
تمامی جنگل
بر جنازه خورشید
نماز می‌خواند
ولی ز خیل درختان
- به رغم باور ِ باد -
در این نماز جماعت
یکی به سجده نخواهد نهاد
سر بر خاک!

==========

اعتراف امروز: حس این روزهایم، خیلی شبیه این شعر است! همین!

*شعر از قیصر بود

۱۳ نظر ۰۱ شهریور ۸۹ ، ۲۳:۲۷
حسن میثمی
بسم الله

[با احترام تمام‌قد به تمام دوستان انقلابی‌ام]
این نوشته منظور خاصی ندارد! اگر مفهوم‌ش را متوجه نشدید؛ به گیرنده‌های خودتان دست نزنید!

قانون 1: منتقد من، دشمن من است، ولو خلافش ثابت شود.

قانون 2: منتقد من (که الآن دیگر مهم نیست دشمن است یا نه)، مطمئنا در مرحله نطفه و این‌ها دچار مشکلی بس جدی است.

قانون 3: منتقد من کلا خیلی آدم حسودی است و وقتی من را نقد می‌کند، یعنی چشم دیدن من را ندارد. حتا اگر دشمن من نباشد.

قانون 4: منتقد من همه چیز می‌تواند باشد. حامی قالی‌باف یا مثلا طرفدار موسوی. برای من این چیزها مهم نیست. فحش می‌دهم به‌ش

قانون 5: من حق دارم به هر آن‌کس که کوچک‌ترین مشکلی با من داشته باشد، فحش خواهر و مادر بدهم.

قانون 6: تمامی نهادهای مملکتی و نظامی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و دینی و غیردینی من را می‌شناسند و برای‌م احترام ویژه‌ای قائلند و پشتیبان من هستند.

قانون 7: من چشم فتنه را شخصا کور کرده‌ام و در خط مقدم جنگ نرم تنهایی جنگیده‌ام. حتا جلوتر از خیلی‌ها.

قانون 8: تمامی قانون‌های فوق در شرایط خاص قابلیت نقض شدن دارند. بالاخره جنگ است دیگر. حق‌ش محفوظ بماند برای خودم.

==========

اعتراف امروز: بعضی وقت‌ها، این‌قدر از تندروی‌ها ضربه خورده‌ایم که چشم‌مان ترسیده است. اما انگار باز هم وقتی برادرانه حرف می‌زنیم، می‌فهمیم دیر عمل کرده‌ایم. کاش تمام شود این روزها زودتر...

۳۹ نظر ۳۰ مرداد ۸۹ ، ۱۴:۴۲
حسن میثمی

بسم الله

دیدار دیروز تعدادی از هنرمندان سیمای جمهوری اسلامی حاشیه‌های زیادی داشت که توجه شما را به تعدادی از حاشیه‌‌های این دیدار جنجالی جلب می‌کنم. حاشیه‌هایی که به افشاگری بیش‌تر شبیه است.

افشای 1) به این عکس با دقت نگاه کنید. چشم‌های شریفی‌نیا کلی حرف دارد. حالت چشم‌های او نشان می‌دهد به زور به مراسم آورده شده است و دائما به ساعت دارد نگاه می‌کند.

افشای2) به چشم‌های کامبیز دیرباز دقت کنید. طبق اصل 43 از اصول سایکولوژیستیک که در تمام سایت‌های خارجی مورد تایید است، حالت چشم‌های او نشان می‌دهد که از فضای مراسم خیلی بدش می‌آید و به دنبال فرصتی برای ترک مراسم است.

افشای3) حالت جمع شدن گونه شهاب حسینی هم بیانگر همین موضوع است. طبق اصل 17 سایکولوژیستیک، او مزدور رژیم است و این از حالت گونه او کاملا مشخص است.

افشای4) طبق اصول ثابت شده روانشناسی، دست به سینه نشستن، نشان دهنده اعتراض است. سعید آقاخانی به خوبی این موضوع را به تصویر کشیده است.

افشای5) محمدعلی سجاده‌چی هم در حین سخنرانی، داشت به متن دیکته شده‌ای که به او داده شده بود توجه می‌کرد. شیوه نگاه کردن او را ببینید. شنیده‌های خبرنگار ما نشان می‌دهد پشت دوربین عکاسی، یک نفر ایستاده است و متن را در دستش گرفته است.

افشای6) بازیگر نقش برادر یوسف در سریال معلوم الحال یوسف پیامبر هم بر اساس میمیک صورت، دارد از درد شدیدی رنج می‌برد. این درد بر ما پوشیده نیست. او با این حالت می‌خواهد به همه ما ثابت کند او درد مردم ایران را در یک سال گذشته درک کرده است.

افشای7) مسئولین مراسم حتی به دعوت عادی اکتفا نکرده اند. شنیده‌های خبرنگار ما حاکی از زد و خورد شدید بین مامورین حکومتی و داریوش کاردان به دلیل سرباز زدن این کارگردان غیور ملت است. به طوری که دست او کاملا شکسته است. اگر به چشم‌های حمید لولایی هم نگاه کنید، کاملا متوجه می‌شوید که او از موضوع با خبر است. لولایی در گفت‌وگوی تلفنی با یکی از رهبران جنبش از این موضوع شدیدا ابراز نگرانی کرده است.

افشای8) البته فاطمه گودرزی هم به اختیار خود نیامده است. رو گرفتن او (رعایت شدید حجاب) نشان می‌دهد او برای آورده شدن به مراسم، به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته است. خبرنگار ما او را در خیابان‌های تهران دیده است و گونه‌های کبود او را در حافظه خود ثبت کرده است.

افشای9) سخت نفس کشیدن توکلی هم نشان می‌دهد او به اختیار خود به مراسم نیامده است. او حتی نمی‌توانست به راحتی نفس بکشد.

افشای 10) شاید برای‌تان جالب باشد که بدانید در مواردی هم که حکومت نتوانسته بازیگران معروف را به مراسم بکشاند، از ماکت آن‌ها استفاده کرده است. (همان‌ها که در تعویض روغنی‌ها دیده می‌شود) به حالت شهره لرستانی دقت کنید. او، او نیست. ماکت‌ش است.

افشای 11) در پایان مراسم هم درگیری شدیدی بین مامورین حکومتی و حضار رخ داد. هنرمندان مراسم را به نشانه اعتراض ترک نمی‌کردند که با گاز اشک‌آور و باتوم مواجه شدند. تصویر فوق دقایقی از این درگیری را نشان می‌دهد.
منبع: بالاترین
*******
توضیح ضروری: جناب عمو فیلترچی! این مطلب طنز است. یک وقت جدی نگیرید ماجرا را!
۲۰۴ نظر ۱۳ تیر ۸۹ ، ۱۸:۰۳
حسن میثمی

بسم الله

یکم: روزِ حضور...

22 خرداد 88 برعکس انتخابات‌های دیگر که به بهانه پوشش خبری پای صندوق‌های رای بودم، ماندن در خانه و وب‌گردی را به گزارش‌نویسی و امثالهم ترجیح دادم. حدود ساعت 15 بود که به مدرسه پایین میدان 71 نارمک رفتم و رأی دادم. دلم به رأی به هیچ کاندیدایی نمی‌رفت. حتا ثانیه‌های آخر. اما با علم به پایین بودن رأی یکی از کاندیداها، محسن رضایی را به بقیه ترجیح داده بودم. گرچه تقریبا مطمئن بودم که احمدی‌نژاد پیروز ماجراست. چون به خاطر انتخاب روستای اردوی جهادی تابستان روستاهای زیادی را در استان قم سر زده بودیم. بچه‌های جهادی دیگر هم گفته بودند که روستایی‌ها پای کار احمدی‌نژادند. اما دلم هیچ جوره رضا نبود انگار. بالاخره هر کس وظیفه‌ای دارد برای خودش...

دوم: پایانِ حضور...

با همه کش و قوس‌ها، رأی گیری تمام شده بود. از ماجرای تلویزیون اینترنتی موج سوم (اگر نام‌ش را اشتباه نگفته باشم) گرفته تا ادعای پیروزی مهندس موسوی. منتظر بودیم. نهایت شانس برای مهندس را کشاندن رقابت به دور دوم می‌دانستم. گرچه باز هم دلم رضا نمی‌داد موسوی رئیس جمهورمان باشد. همان‌طور که دلم راضی نبود احمدی، رضایی و کروبی بیایند بشوند رئیس جمهور. اما من، یک نفرم و ملت ایران 80 میلیون.

سوم: تزریقِ شوک...

نیمه‌های شب شنیده‌ها می‌رسید. خبرهای رسمی و غیر رسمی حدس‌م را محکم‌تر کرد. فرندفید فیلتر نبود آن موقع‌ها. می‌چرخیدیم و بیش‌تر با میم.شین در جی‌تاک حرف می‌زدم. می‌گفت ناراحت است از انتخاب احمدی‌نژاد و باورش نمی‌شود او بخواهد بشود رئیس جمهور. بحث می کردم با او. می‌گفت تقلب شده. کلی صحبت کردم و به‌ش گفتم که احتمال تقلب صفره. هر چه بوده قبل از انتخابات بوده. حالا رفته‌ام آرشیو ایمیل‌هایم و دارم پیام‌های رد و بدل شده بین خودم و محمد را دوباره می‌خوانم. حرف‌هایی که بعد از یک‌سال هنوز به آن‌ها اعتقاد دارم.

چهارم: پایانِ ماراتن...

تا صبح بیدار بودم. بعد از نماز خوابیدم و صبح بیدار شدم. نتایج تقریبا قطعی اعلام شده بود. چند روزی می‌شد که دلم گرفته بود. اعلام نتایج در حالم تغییری نداد. گرچه خوشحال بودم به خاطر این حضور خوب مردم. صبح‌ش استاتوس جی‌تاک را تغییر دادم: "این‌جا ایران است؛ بخت بلند مردم...در روز جمهور"
امیر اصانلو اولین معترض به استتوس بود. گفت چه بخت بلندی؟ گفتم افتخار است 80 درصد مشارکت. می‌گفت تقلب شده. گرچه بعدش قبول کرد که تقلبی ممکن نیست.

پنجم: امتحانِ سنجی!

تازه اول ماجرا بود. اما از آن طرف هم 24 خرداد امتحان اقتصاد سنجی داشتم. امتحانی که هیچی نخوانده رفتم سر جلسه! آن هفته‌ام گذشت به جستجو و تحقیق درباره موضوع تقلب. گرچه می‌دانستم ممکن نیست، اما می‌خواستم مطمئن باشم. دقیقا همان هفته عصرها ساعت 20 تا 21 رادیو جوان برنامه داشتیم. صدا و سیما هم که ماجرایی بود برای خودش.

ششم: پایانِ شک

با این که از خیلی از معتمدها، منابع و مراکز مختلف پیرامون موضوع تقلب تحقیق کرده بودم، اما از شما چه پنهان هنوز ته دلم شک بود. تا این که - مثل تمامی تجمع‌های بعد از انتخابات - 29 خرداد 88 در نماز جمعه تهران شرکت کردم. هیچ جمله‌ای مانند این، نتوانست خیال‌م را از هر حیث راحت کند:

مردم اطمینان دارند؛ اما برخى از طرفداران نامزدها هم اطمینان داشته باشند که جمهورى اسلامى اهل خیانت در آراء مردم نیست. ساز و کارهاى قانونى انتخابات در کشور ما اجازه‌ى تقلب نمیدهد. این را هر کسى که دست‌اندرکار مسائل انتخابات هست و از مسائل انتخابات آگاه است، تصدیق میکند؛ آن هم در حد یازده میلیون تفاوت! یک وقت اختلافِ بین دو رأى، صد هزار است، پانصد هزار است، یک میلیون است، حالا ممکن است آدم بگوید یک جورى تقلب کردند، جابه جا کردند؛ اما یازده میلیون را چه جور میشود تقلب کرد! (+)

پرونده انتخابات دهم در 29 خرداد 88 برای من بسته شد! همین!

اعتراف امروز: من هم موافق احمدی‌نژاد نیستم. اما به رأی 24 میلیون ایرانی احترام می‌گذارم. سعی می‌کنم حداقل!

===

- به دعوت دوست خوبم امین ثابتی نوشتم. وگرنه خیلی مایل به سیاسی نویسی در این روزها نبودم. گرچه باز دلم به ننوشتن رضا نمی‌دهد.

۳۷ نظر ۲۲ خرداد ۸۹ ، ۱۴:۲۴
حسن میثمی
بسم الله

خیلی گیری ندارم که اصرار کنم 14 خرداد 89 حتما یک نماز جمعه تاریخی بود. هر کس بر اساس دید خودش و تصویرهایی که می‌بیند، برداشت خودش را می‌کند. من هم مثل بقیه، رفتم و دیدم. دیده‌هایم هم شاید هیچ ارزش دیده شدن نداشته باشد. اما احساس می‌کنم اگر بنویسم، سبک‌ترم. همه این‌هایی که می‌خوانید، دیده‌هایی‌ست از اولین حضور من در مراسم سالگرد ارتحال امام روح الله در حرم مطهرش.

* پله‌های مترو را که بالا آمدم، احساس کردم که امروز باید خیلی شلوغ باشد. اما عمق جمعیت و البته بی‌نظمی‌ها را زمانی ملتفت شدم که دقیقا در خیابان جلوی مترو ایستاده بودم و صدای بوق ریز اتوبوس شهرستانی، یادم آورد که وسط خیابان ایستاده‌ام. البته خیلی هم خلاف شرع نکرده بودم فی الواقع.

* صف سرویس بهداشتی حتا از صف شیر و بنزین اول انقلاب هم طولانی‌تر بود. گفتیم می‌رویم گل‌زار شهدا، فاتحه‌ای هم می‌خوانیم. گلاب به روی‌تان دست‌شویی هم می‌رویم. نمی‌دانستیم آن‌جا هم صفی است. هنوز ساعت 10 نشده بود گمانم.

* به محدوده حرم که برگشتیم، احساس کردیم باید یک‌جا بنشینیم. بازرسی اول را که با خنده گذراندیم. سرباز وظیفه ناجا به جای بازرسی بدنی، راهنمایی‌مان می‌کرد و می‌گفت بروید داخل سریع‌تر.

* بازرسی دوم را هم کما فی السابق رد کردیم. بالای‌ش نوشته بود موبایل ممنوع. اما افسر سپاه با چشمکی حالی‌مان کرد که گیری ندارد. یکی‌شان هم به بی‌سیم نداشته علی‌رضا گیر داد. بعد هم علی‌رضا دو ساعت توضیح داد که این هندزفری گوشی همراه است. فهمیدند آخر.

* نظم مثال زدنی مراسم باعث شده بود خلق الله دور حرم امام طواف کنند و اصلا ندانند که کجا باید بنشینند. احمدی‌نژاد داشت حرف می‌زد که از یکی از گروه‌بان‌های سپاه برای جای نشستن پرسیدم. در جوابم گفت همین‌جا هم می‌توانی بنشینی. قطعا اگر به حرفش گوش می‌دادم، زیر دست و پا له می‌شدم. هر کسی به جهتی. معلوم نبود چه باید کرد.

* آخرهای افاضات حضرت رئیس جمهوری‌ش بود که بالاخره مسطح‌جاتی برای مقادیری نشستن یافتیم. من و علیرضا و آن یکی علیرضا و مجنون. و البته با هنرنمایی خورشید خانم!

* حرف‌های محمود دولت تمام نشده بود که یک جین از بلندگوها سوخت ظاهرا. به حکم دود بلند شده از آن عرض می‌کنم. به سر بچه‌ها نگاه کردم. ترسیدم به عاقبت بلندگوها دچار شویم. از حیث گرما البته!

* بعد از تعویض رویایی محمود و سیدحسن، فضا عوض شد. مردم کم کم شروع کردند به شعار دادن. هر کسی چیزی. چند نفری هم ساکت بودند. سعی می‌کردم تحولات داخل حرم را از رادیوی تلفن‌م دنبال کنم. نتوانست حرف بزند بنده خدا. به خوب یا بدش کاری ندارم. قضاوت‌ش با خودتان.

* صحبت‌های آقا که شروع شد، همه ساکت شدند. نوبتی می‌رفتیم دم آب‌خوری، آب می‌آوردیم و می‌ریختیم روی سر و صورت‌مان. البته آن آخرها آب هم تمام شد دیگر!

* خطبه اول آقا خیلی طولانی شد. درباره خیلی موضوعات حرف زدند. از شیوه برخورد با مخالف تا انطباق خط بعضی با بعضی دیگر. صحبت‌ها شفاف بود. مشخص هم بود خطاب‌ها به چه کسی است. بعد از یک‌سال دیگر گوشی دست همه آمده است.

* خطبه دوم که شروع شد، کم کم مردم می‌ایستادند. سکوت همان سکوت بود. تا جایی که رسید به اظهار نظر آقا درباره اسرائیلی ها:

یکى خوى توحش صهیونیستهاست که این را دنیا دیگر فهمید. دنیا باید بفهمد. صهیونیستها ادعا میکنند که ما براى بازرسى یا براى اینکه بگوئیم به سمت غزه نیائید، وارد کشتى‌هاى اینها شدیم - که البته مثل سگ دروغ میگویند!

یک لحظه به هم نگاه کردیم. شاید باورمان نمی‌شد، به تأخیر یک یا دو ثانیه بود که صدای خنده مردم بلند شد. تازه فهمیدند آقا چه گفته است. نشنیده بودیم این عبارات را از زبان ره‌بر. یاد جمله‌های امام افتادم. مثل تشبیه دشمنان اسلام به شغال.

* کوتاه بود خطبه دوم. نماز را که خواندیم، به هوای این که زودتر بریم مترو سواری، پیچاندیم و رفتیم. فارغ از این که مترو حالا حالاها تعطیل است. از ازدحام البته.

* ایستگاه‌های صلواتی مظهر اعصاب خوردکنی و اسراف بودند. آشغال‌هایشان روی زمین، خوردنی‌هایشان در دست مردم. آن هم به تعداد زیاد. به سبب تشنگی فراوان، ایستادن در صف یکی از ایستگاه‌ها را به جان خریدم. خودش 2 تا بطری آب معدنی بهم داد. یکی‌ش را خوردم، یکی دیگرش را هم نگه‌داشتم برای مبادا.

* حدود ساعت 5 بود که سوار مترو شدیم. داشتم فکر می‌کردم به آینده. به سیدحسن. به محمود. به همه چهره‌های شهرستانی و ساده. به همه بچه‌های آفتاب ندیده تهران و آه و ناله‌هاشان. به همه خطاب‌ها. به همه نگاه‌ها. پیرمرد کنار دستی‌م، نگاهی کرد و گفت: این هم از 14 خرداد!

* ایستگاه‌ها را که رد می‌کردیم و از حرم که دورتر می‌شدیم، فضا شهری‌تر می‌شد. تازه یادم افتاد که باید یک «شهروند» باشم. خاک لباس‌هایم را تکاندم و موهایم را کمی مرتب کردم. کفش‌ها را نمی‌شد کاری کرد اما. داد می‌زد که از کجا آمده‌ای. حالا من مانده بودم و یک مترو تنهایی!

اعتراف امروز: مردم خیلی خوبی داریم. در هر حضوری بیش‌تر به این موضوع یقین پیدا می کنم.

============

پیرامونی‌ها:
» سخنرانی سیدحسن خمینی ناتمام ماند (خبر الف)
» حاشیه‌ای بر یک سخنرانی ناتمام (یادداشت فرشاد مهدی‌پور در الف)

۱۷ نظر ۱۵ خرداد ۸۹ ، ۰۱:۰۲
حسن میثمی